زندگي با آدماش براي من يه قصه بود
توي اين قصه كسي با كسي آشنا نبود
همه خنجر توي دست و خنده روي لبشون
توي شب صدايي جز گريه ي بي صدا نبود
نميخوام مثل همه گريه كنم ديگه گريه دل و باز نمي كنه
قصه هاي پشت اين پنجره ها غم و از دلم جدا نميكنه
قصه ي ماتم من هرچي كه بود هر چي كه هست
قصه ي ماتم قلب خسته ي يه آدمِ
وقت خواب ديگه ديره نميخوام قصه بگم
از غم و غصه برات هرچي بگم بازم كمه
نميخوام مثل همه گريه كنم ديگه گريه دل و باز نمي كنه
قصه هاي پشت اين پنجره ها غم و از دلم جدا نميكنه
قصه ي ماتم من هرچي كه بود هر چي كه هست
قصه ي ماتم قلب خسته ي يه آدمِ
وقت خواب ديگه ديره نميخوام قصه بگم
از غم و غصه برات هرچي بگم بازم كمه
ما به هم محتاجيم مثل ديوونه به خواب
مثل گندم به ما به هم محتاجيم مثل ديوونه به خواب
مثل گندم به زمين مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجيم كا به آدما
مثل يه ماهي به آب مثل آدم به هوا
ما به هم محتاجيم
دستامون از هم اگه دور بمونه شب شيشه اي ديگه نميشكنه
از تو اين شيشه اي هميشگي خورشيد مقوايي سر ميزنه
به عزاي دوري دستاي ما كوچه ها ساكت و بي صدا ميشن
بوي رخوت همه جا رو ميگيره همه ي درها به غربت وا ميشن
جاده ها مون كه به خورشيد ميرسن مثل تاريكي بي انتها ميشن
زمين مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجيم
كمكم كن كمكم كنِ
نذار اينجا بمونم تا بپوسم
كمكم كن كمكم كن
نذار اينجا لب مرگ و ببوسم
كمكم كن كمكم كن
عشق نفريني بي پروايي ميخواد
ماهي چشمه ي كهنه هواي تازه ي دريايي ميخواد
دل من دريايي چشمه زندونِ برام
چكه چكه هاي آب مرثيه خونِ برام
تو رگام به جاي خون شعر سرخ رفتنِ
تن به موندن نميدم موندنم مرگ منه
عاشقم مثل مسافر عاشقم عاشق رسيدن به انتها
عاسق بوي غريبانه ي كوچ
توسپيده ي غريب جاده ها
من پر از وسوسه هاي رفتنم
رفتن و رسيدن و تازه شدن
توي يك سپيده ی طوسي سرد
مثل يك عشق پر اوازه شدم
كمكم كن كمكم كن
نذار اين گمشده از پا در بياد
كمكم كن كمكم كن
خرمن رِخوتِ من شعله ميخواد
كمكم كن كمكم كن
من و تو بايد به فردا برسيم
چشمه كوچيكه برامون ما بايد بريم به دريا برسيم
دل ما دريايی چشمه زندونمونه
چكه چكه های اب مرثيه خونه مونه
تو رگ بودن ما شعر سرخ رفتن
كمكم كن كه ديگه وقت راهی شدن
كمكم كن كمكم كن
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي ميشنوي
روي خندان تورا كاشكي ميديدم
من به خود ميگويم چه كسي باور كرد ؟
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد
What's love?
Love is a cancer that starts with a look,
And takes shape with a smile
And it gets more with a kiss and ends with a tear.
بنام خدا
كليدهاي ميانبر در محيط OE
در محيط OE ميتوان از كليدهاي ميانبر براي انتخاب فرمان ها و حركتها در بخش پيش نمايش و ليست پيغامها استفاده كرد. در جدول زير به جز در مواردي كه ذكر شده ميانبرها براي پست الكترونيكي و گروههاي خبري استفاده كرد.
|
باز كردن عناوين برنامه HELP انتخاب تمام پيامها چاپ پيغام انتخاب شده حذف يك پيغام دستي باز كردن يا ارسال يك پيغام جديد باز كردن كتابچه آدرس پاسخ به يك پيغام ارسال پيغام دريافتي به فردي ديگري پاسخ به همه
رفتن به پوشه inbox
رفتن به پيغام بعدي در ليست رفتن به پيغام قبلي در ليست
مشاهده مشخصات پيغام انتخاب شده تازه ساز اخبار و پيغام ها و سربرگ ها رقتن به پيغام خوانده نشده بعدي رفتن به گفتگوي خبري خوانده نشده بعدي
|
F1 Ctrl+A Ctrl+p Ctrl+D Ctrl+N Ctrl+Shift+B Ctrl+R Ctrl+F Ctrl+Shift +R or Ctrl+G Ctrl +I Or Ctrl+> Ctrl+shift+> Ctrl+< Or Ctrl+shift+< Alt+enter F5 Ctrl+U Ctrl+shift+U
|
پنجره اصلي
|
باز كردن پيغام انتخاب شده علامت گذاري يك پيغام به عنوان پيغام خوانده شده حركت در بين ليست پوشه ها علامت گذاري تمام پيغام ها به عنوان خوانده شده رفتن به يك گروه خبري نمايش كامل گفتگوي يك گروه خبري پنهان كردن گفتگوي يك گروه خبري رفتن به گروه خبري يا پوشه خوانده نشده بعدي بار گذاري خبرها براي مطالعه به صورت offline
|
Ctrl+O ENTER Ctrl+ENTER Ctrl+Q TAB Ctrl+shifT+A Ctrl+W + - Ctrl+J Ctrl+shift+M
|
پنجره پيغامها
|
بستن يك پيغام يافتن متن يافتن يك پيغام
|
Esc F3 Ctrl+Shift+f |
پنجره پيغامها(فقط ارسال)
|
كنترل اسامي كنتل هجي كلمات درج امضا ارسال يك پيغام |
Ctrl+k Alt+k F7 Ctrl+Shift+S Ctrl+Enter Alt+S
|
If the little trees grow
.................................................trees had survived. They stood up straight and took a deep breath as they looked around at the dead, fallen trees. A little while later, a woodcutter arrived with the donkey .he chopped up the trunks and branches of the dead trees, and tied them up with rope. When he finished, he loaded them on his donkey and went on his way. Several days passed. The little trees once again swayed playfully in the breeze and shone in the sunshine. One afternoon, clouds suddenly covered the sun. A fierce rainstorm with thunder and lightening swept over the forest. The rain poured down night and day. The little tree could not see the sunlight and the river roared. A flood raced toward the forest. The whole forest trembled. The terrifying flood roared toward them, trying to uproot the trees. Trees which had once been little and now had grown big stood strong and fought with the flood. That flood couldn't uproot even one of those strong, healthy trees .But, the dried trees broke. The flood turned them into a pile of logs as it raced on toward the little trees. It bellowed at the little trees, "I am a fierce flood! I will uproot all the trees and move the mountains! I will turn the forest inside out! You little trees, why do stand before me so green? I will break your trunks and pull you up by the roots!" the flood washed toward the little trees and they shook whit fear. Then it reached the stout, strong trees of the forest. It roared and whirled, but the big, strong trees stood firm. They were like a giant dam against the flood. The flood waters grew tired and weak. The waters of the once-mighty flood trickled away. The forest floor said, "where are you going, gentle waters? Where are you hurrying to? I'm thirsty! Fill me up with water!" The flood had become gentle, flowing water. It soaked down to the heart of the forest floor until it reached the roots of all the trees. The little trees drank and drank until they laughed..................................................... up2
If the little trees grow up
Once upon a time there was a big and beautiful forest .it was full of trees of all sizes and colors .big trees and small trees, of deepest, swayed playfully in the breeze. They smiled at the sunshine
On one side of the little trees was a rabbit's burrow, and on the other side was mink's den. When the rabbit and the mink played together, the little trees shook their leaves in happiness.
One day, a big storm came. It huffed and puffed and came after the little trees. It twisted and turned and blew this way and that. It rose up toward the sky and swept down toward the ground. The tree trunks shoot. The sound of the wind could be heard in every corner of the forest. In a loud voice it said, ''huff, puff, huff, puff!! I will blow down all the trees!
Huff, puff! I will sweep the forest clean!''
The little trees, with their slender branches and small leaves, bent before the storm, swaying back and forth. The storm swept around this tree and that tree, circling throughout the forest. The dried-up trees blew down. It huffed and puffed and puffed and attacked the small trees.
The little trees bent to the ground and some of their branches list their leaves, but the storm could not break them. Their trunks bent easily and their roots were planted firmly in the ground.
The storm huffed and puffed its way past the forest. On one side, some of the dried trees had blown down, but the little....
به نام خدا
دخترك را در بغل گرفت . باد شروع به وزيدن كرده بود. باد به خاطره عبور از سطح دريا خنك شده بود و چون سيلي سرد و شلاق مانندي صورتش را ميخراشيد.
_من پدر و مادر ندارم !
لبخند تلخي زد و با بغض گفت: درسته!
زير عينك آفتابي اش خيس از اشك شده بود و قطره هاي اشكش وسعت پيدا كرده بودند . باد موهاي دخترك را به طرفين صورتش پخش ميكرد.
_تو خيلي مهربوني !
فقط لبخند زد . لبخندي به تلخي هسته ي پرتقال . لبهاي صورتي رنگش به سرخي متمايل شده بودند و ميلرزيدند. گويي در هراس از چيز يا كسي بودند. گونه هايش ديگر بي روح نبودند درست به قرمزي شكم يك گلابي سرخ شده بودند. باد كمي از موهايش را از داخل روسري به روي صورتش پخش كرده بود . دخترك را محكمتر در اغوشش فشرد.
_تو ميتوني...
دستهاي سردش را روي دهان دخترك گذاشت با استيصال به پشت سرش نگاهي انداخت گويي منتظر يك معجزه بود . اما ؟آنجا فقط پسري را ميديد كه به او خيره شده بود و گويي منتظرتر بود . بوسه اي بر گونه ي دخترك زد . و با دستهاي كوچكي در دست پا به دريا گذاشت.
پسر گيج شده بود هردو با هم ... قرارشان چيز ديگري بود. ناگهان لبخندي صورتش را پوشاند . ميدانست كه از پسش بر مي آيد
برگشته بود و دخترك را بي هيچ مقاومتي از طرفش در آب جا گذاشته بود. زير اب زير حباب هاي خودش زير.................
............................................................................................................................................................
_دختره ريزه مزه انقده ادا نداره
و ناگهان پتوي نرمي كه خود را در ان مخفي كرده بود كنار زده شد و هجوم نور را به چشمهايش و سنگيني جسمي را تواماًَ احساس كرد . با تمام توانش جسم سنگين را كه به شدت با او مقابله ميكرد را از رويش كنار زد تقريباً با فرياد گفت:خيلي بي شعوري نميبيني خوابيدم ؟ يا فكر ميكني سبكي؟ دختره چاق !
مهناز با شيطنت خاصي پاهايش را در هوا تكان ميداد و از ته دل ميخنديد . در حالي كه اخم كرده بود گفت: _شنيدي چي گفتم نمي خواي از روي من بلند بشي؟؟
_چرا خواهر كوچولوي بداخلاق با تو بلند ميشم .
و در حاي كه از جاي خود بلند ميشد فرناز را از جاي خود بلند كرد و رو به روي خود نشاند آفتابي كه از پنجره به درون اطاق ميتابيد سمت راست صورت مهناز را روشن كرده بود و به آن رنگ طلايي داده بود. موهاي بورش كه تا روي گوشهايش فقط ميرسيدند همواره با روبان پهن و تل مانندي از روي پيشاني اش به سمت بالا هدايت ميشدند. فرناز پاهايش را جمع كرد و هر دو را به شكم مهناز هل داد و او را از روي تخت به پايين پرت كرد . چشمهايش ميسوخت و به روشني روز واكنش نشان ميداد .
_چي شده دوباره خواب بد ديدي؟
فرناز كه كلافه شده بود دستي به موهايش كشيد و گفت: آره دوباره همون كابوس بود فرقي نكرده
_شايد شام زياد خوردي خواهر كوچولو
_اين قدر به من نگو كوچولو
و در حالي كه بالش اش را به صورت او ميكوبيد داد زد : از اطاق من برو بيرون!
و خودش دوباره روي تختش افتاد
............................................................................................................................................................
شما دوتا مثلاًَ خواهريد ؟ مهناز و فرناز به يكديگر نگاهي انداختند ..........
ادامه دارد